|
به کاروانیان بگو، که عشق ، حرف آخر است
کسی سفر کند که او ، فقط ،براین ،باور است
مقصد ما دورترین نقطه ی ، بی نهایت است
عشق که سر لوحه شود ، راه سفر سلامت است ...
روز بلند بی ثمر ، گذشت از سر گذشت
شبی چو شبهای دگر گشوده بود بال و پر
با همه خستگی ،سری به خلوت دلم زدم
تا به سحر نشستم و ،عشق تو را قلم زدم
چگونه فریاد نکنم ، حال که دریا، آرام است...
شاید که بشنود این ، ساحل امید ، که این همه دور نشسته است .
چگونه سرخی به رخ نکشم
حال که آسمان آبیست...
شاید که جلوه کند این رنگ دلباختگی ...
در این سحرگاه سحرآمیز
چگونه نسوزم ،حال که شعله ای شده ام در میان خاکستر خویش ... 
|